تاحالا شده انقدر بخندی که دلت درد بگیره؟
که نتونی نفس بکشی و اشکات دونه دونه پشت سر هم سرازیر بشن و صورتت مثل یه گوجه فرنگی قرمز بشه؟
این آخریا دیگه ماهیچه های صورتم هم درد گرفته بود.
::گفته بودم وقتی رو دور خنده بیفتم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم؟ ((=
امروز هم روز خوبی بود.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
یه وقتایی هم مثل الآن، دقیقا همین الآن، بیش از حد شاد میزنم! هی لبام کش میاد. موزیک صد درصد دلخواه درحال پخش شدنه. مامان اینجاس، بابا چند دیقه دیگه میرسه. و ما کنار هم شادیم. همینقدر ساده و هیجان انگیز!
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان